مرغ باغ ملکوتم * نیم ازعالم خاک

من اززندگی دراین دنیا دوچیزآموختم:یکی آبی آسمان را که میبینم ومیدانم که نیست ودیگری خدارا که نمیبینم ومیدانم که هست

 
جو
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠
 

(متن زیر قسمتی از یک کتاب است)
آدمی را می‌شناختم با دوستان سینه چاک ودشمنان قهار. از ه‌مان‌ها که همیشه بر سر شخصیتشان عده‌ای باهم درگیرند.
کرسی درس وبحثی داشت. وقتی سخن می‌گفت صد‌ها چشم چهره‌اش را می‌نگریست وصد‌ها گوش حرف‌هایش را می‌شنید.
تا اینکه روزی بین موافقان ومخالفانش نزاع در گرفت.
گروهی از پسر پیغمبر پاک ترش پنداشتندوعده‌ای از کفر ابلیس بدترش شمردند!
او ایستاده به تماشا!
روز دیگر که آمد برای درس دید از آن جمعیت انبوه تنها پنج نفر آمده. مجالی برای سخنرانی نبود. کنار آنان نشست وبا مهربانی گفت:
می‌دانید چرا ماهواره‌ها سال‌ها به دور کره زمین می‌چرخند وسوخت نمی‌خواهند، اما هواپیما‌ها با عزیمت از نقطه‌ای به نقطه دیگر محتاج سوختند؟
چون آنان بیرون جو حرکت می‌کنند واینان درون جو!
این را گفت وازجابرخاست ورفت.
می‌دانید آنچه ابراهیم نبی را به آن مقام بلند رسانید چه بود؟ اینکه تبری برداشت وبه بتکده رفت وجو راشکست.

(ازکتاب درشکن زلف یار به قلم حسین سرو قامت)


 
comment حرف دل شما ()
 
 
خرمشهرشقایقی خون رنگ است که هنوز هم داغ جنگ بر سینه دارد.
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
 

از دوازدهم مهر ماه ١٣۵٩ چه به یاد داری؟ هیچ! آنجا که تو به آن پای می‌نهادی خرمشهر نبود، خونین‌شهر نیز نبود... این شهر دروازه‌ای در زمین داشت و دروازه‌ای دیگر در آسمان. و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر بودی که به کربلا باز می‌شد و جز مردانِ مرد را به آن راه نمی‌دادند.

زمان، بادی است که می‌وزد؛ هم هست و هم نیست. آنان را که ریشه در خاک استوار دارند از طوفان هراسی نیست. جنگ می‌آمد تا مردانِ مرد را بیازماید. جنگ آمده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به کربلا باز شود.

با خود می‌گفتم: جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به کربلا باز شود
یک روز شهر در دست دشمن افتاد و روزی دیگر آزاد شد. پندار ما این است که ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند.

مسجد جامع خرمشهر رازدارِ حقیقت است و لب از لب نمی‌گشاید. از خود می‌پرسم: کدام ماندگارتر است؟ این کوچه‌های ویران که هنوز داغ جنگ بر پیشانی دارند و یا آنچه در تنگنای این کوچه‌ها و در دل این خانه‌ها گذشته است؟

در این ویرانه‌ها چه می‌جویی؟ دفترچه‌های مشق شب کودکانی که اکنون سال‌هاست دوران کودکی را ترک گفته‌اند؟ و یا کهنه‌تصویرهایی از مُشت‌های فروبسته و دهان‌هایی که به فریاد باز شده‌اند؟ بر فراز پله‌های ویران، از روزن پنجره‌ها، در لابه‌لای نخل‌های آتش‌گرفته... چه می‌جویی؟ لوحی محفوظ که همه‌ی آنچه را که گذشته است بر تو عرضه دارد؟ این لوح هست، اما تو که چشم دیدن و گوش شنیدن نداری.

زمان ما را با خود برده است، اما این صدا جایی بیرون از دسترس زمان باقی است. باد زمان در این شهر زمینی می‌وزد نه در آن شهر آسمانی که در کرانه‌ی ابدیت، بیرون از رهگذر باد وجود دارد.

از دوازدهم مهر ماه ١٣۵٩ چه به یاد داری، جز آنچه در حافظه‌ی فیلم‌ها مانده است؟ خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر هستی که به کربلا باز شده است و جز مردترین مردان را به آن راه نداده‌اند. جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به کربلا باز شود.

آیا نام خرمشهر به همین خانه‌ها و خیابان‌ها و کوچه‌ها و نخلستان‌هایی اطلاق می‌شود که در آتش کینه‌ی متجاوزان می‌سوزند؟ و یا نام خرمشهر شایسته‌ی آن خطه‌ای است که جوانانش مبعوث شدند تا حقیقت متعالی وجود انسان را ظاهر کنند؟ باد در جسم شهر می‌وزید و بر آتش کینه‌ی متجاوزان دامن می‌زد، اما روح شهر، ققنوس‌وار از میان خاکستر نخل‌های نیم‌سوخته و خانه‌های ویران و کوچه‌های ناامن سر بر می‌آورد و زندگی می‌یافت.


شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد، اما شهر آسمانی همچنان در تسخیر شهدا باقی ماند. از باطن این ویرانی‌ها معارجی به رفیع‌ترین آسمان‌ها وجود داشت که جز به چشم شهدا نمی‌آمد. خرمشهر مظهر همه‌ی تجاوز دشمن و مظهر همه‌ی استقامت ما بود و جنگ بر پا شد تا مردترین مردان در حسرت قافله‌ی کربلایی عشق نمانند. در پسِ این ویرانی‌ها معارجی به سال ۶١ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف بر گشوده بود. هزاران سال بر عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود.

(سیدمرتضی آوینی)




 
comment حرف دل شما ()
 
 
دنیای کارنکردن
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

بسم الله

این متن روچندوقت پیش جایی خوندم الان ترجمش روباکمی تغییراینجاگذاشتم

 

تازگیا از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.

دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهوربشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟

جواب داد:به مردم گرسنه وبی خانمان کمک میکنه.

بهش گفتم :نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کارروانجام بدی،میتونی ازفردا بیای خونه ی من وچمن ها رو بزنی،درخت ها رووجین کنی وپارکینگ روجاروکنی.اونوقت من به تو50دلارمیدم وتورومیبرم جاهایی که بچه های فقیرهستن وتومیتونی این پول روبدی بهشون تا برای  غذا وخونه ی جدیدخرج کنن.

مستقیم توی چشمام نگاه کردوگفت:چرا همون بچه های فقیررونمیبری خونه ت تا این کارها روانجام بدن وهمون پول روبه خودشون بدی؟

نگاهی بهش کردم وگفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!!!

 


 
comment حرف دل شما ()
 
 
لبیک یا حسین
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

یا من طاعته نجاته للمطیعین

ازکه بگویم؟ ازهمانهایی که هل من ناصر امام زمان خود را شنیدند واز همراهی امام سرباز زدند. همان هایی که گفتند مسلمان با مسلمان نمیجنگد!!!!

یا کسانی که خود امام زمان خود رادعوت می کنند وبعد همراه او نمیشوند در صحنه ی نبرد!!!

ترس بود یا بی بصیرتی؟

دیدند امام را؟ یا اصلا چیزی به نام امام معنا نداشت برایشان.

نمیدانستند؟که اگر به امام زمانشان که حسین(ع) بود لبیک بگویند میشوند خیر الشهدا.

چه فرقی دارد کربلا باشی یا اینجا که هستی اگر هل من ناصر را میشنوی هیچ دلیلی تا آخر دنیا پذیرفته نیست برای نرفتن.

هل من ناصر که را که حسین(ع) گفت تمام امامان بعد از او نیز گفتند.کاروان کربلا ادامه داشت و چه فرقی دارد زمان یزید باشی یا سران فتنه ی دیگری اگر با امام زمانت نباشی لاجرم با آنهایی.

هل من ناصر در گوش تاریخ پیچید همان زمان که حسین(ع) گفت.وآنها که لبیک گفتند ومرگ را انتخاب کردند همان مرگی که  زندگی را به سخره گرفت ماندگار شدند در دل تاریخ.

دیروز حسین (ع)منتظر لبیک بود امروز امام زمانمان منتظر است بسم الله بگو تا به کاروان کربلا ملحق شوی وگر نه در صحرای بلا سرگردان میمانی.لبیک بگو تا به حسین(ع)بپیوندی .حسین زمانمان حر میخواهد.

 

وتو مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند ولا غیر....صحرای بلا به وسعت همه ی تاریخ است.(سید مرتضی آوینی)

 

 

----------------------------------------------------

جرعه ای از دریای بیکران یازدهمین مراسم هیئت وبلاگی سبو به میانداری گلصنم با موضوع کربلا تجلیگاه ولایت


 
comment حرف دل شما ()
 
 
پاییزوخاطره
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
 

بسم الله

خسته کننده شده این شلوغی وهیاهو.حوصله ادم رو سرمیبره.دلم لک زذه واسه دوستای قدیمی.همون دوستای دوران مدرسه.همونایی که اگه حالا همدیگه روببینیم شایدنشناسیم.دلم تنگ اون گروه های چندنفره ی مدرسه شده.خسته کننده شده این نگاه های خالی.پاییز که میادیادم میفته یکسال دیگه ازقدیما دورترشدم.مثل برگ های پاییزی که ازدرخت میفتن این خاطره ها هم از ذهن میفتن.وچه افتادن تلخیست اگررویشی دوباره نباشه.

این روزا به این فکرمیکنم که دوستا به چند دسته تقسیم میشن.دوستای مدرسه—خارج ازمدرسه—زبانکده—دانشگاه---همسایه—کلاسای متفرقه---حتی اگه چندتا دوست صمیمی هم داشته باشی هرکدومشون به یه کار میان.یکی واسه خرید کردن- یکی واسه قدم زدن-یکی واسه قدم زدن ودردودل کردن- یکی واسه نگاه کردن وباچشم صحبت کردن-یکی واسه لحظه های شادی-یکی واسه لحظه های اندوه وتنهایی—ولی من که کمی تا قسمتی زیاد درونگرا هستم معمولا دردودل رو فاکتور میگیرم از تموم رابطه هام.

_______________________________

پ.ن١:زندگی مانند گذشته درجریانه.اوضاع اوضاع عادی گذشتست.اما آرامش  آرامش گذشته نیست.آرامش زایدالوصفه.بی علت.که البته علتش در درونه. حس شدنیست.

زنگی باتمام سختی ها از زیبایی چیزی کم ندارد.

پ.ن ٢:این روزا سریال مختاررو که داره میذاره فکرمیکنم که نبایمثل بقیه سریال های ابکی بهش نگاه کرد.جمله به جمله این سریال کلی درس داره.باید باچشم بازنگاهش کنیم.مختار انسان خوبی بود ولی ماباید جلوترازمختارباشیم.شمشیرزدن دررکاب امام وشهید شدن درکنار امام چیز دیگریست.

مرغ باغ ملکوتم نیم ازعالم خاک      چندروزی قفسی ساخته اندازبدنم

 


 
comment حرف دل شما ()
 
 
مسیر
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

یامن ذکره شرف للذاکرین

خداوندا مرا آورده ای در این دنیای بزرگ ودر جاده ی زندگی قرار دادی که بازگشتی ندارد.تمام مسیر به سوی تو می آید.این راه بی بازگشت است اما من هرلحظه که به زمین میخورم مانند کودکی نوپا که در حال بادگرفتن اولین قدم های زندگی ست چشم انتظارم که دستم را بگیری و دوباره مرا در مسیر به سمت خودت قرار دهی نگاهم کنی که خطا نروم و اگر جایی اشتباه رفتم باز منتظر میمانم که دستم را بگیری و هدایتم کنی...

اصلا تو بهتر میدانی برای من که کوچکم و ضعیف جاده چقدر پر پیچ و خم است پر است از پستی وبلندی ومیدانی برای من که کوچک و کم طاقتم مقصد دور است در نگاهم اصلا بر من که کوچکم وطالب آسایش یاس وناامیدی مستولی میشود پاهایم کرخت وسست میشوند ومیترسم که شاید تورا جایی در گوشه های نهان قلبم پنهان کنم و فراموش..............

ومیترسم از روزی که به زمین خورم و زخم شود روح وبدنم نگاهم به سوی تو نباشد اصلا یادم رود که تو را صدا کنم که دستانم را بگیری و بلندم کنی میترسم آنقدر احساس بزرگی کنم که بی توجه به نقشه هایت جاده های بیراه را خودم انتخاب کنم.

میطلبم تو را هنگامی که مسیرهای انحرافی زیباترند وساده تر..می خوانم تو را برای زمانی که پاهایم آبله دارند از سختی مسیر و من چشمم به مسیرهای سنگفرش شده باشد...

کمک کن مرا برای زمانی که فراموش میکنم ته جاده منتظر هستی تا برسم و مرا در آغوش کشی......کمک کن که زمین نخورم که تو میدانی این مسیر پر است از نا همواری..

مانند روز ازل تا اکنون دستم را بگیر میترسم از زمین خوردن...میترسم ......

گهواره ی خالی

عمری ست تا از جان ودل ای جان ودل میخوانمت.............تونیز خواهان منی میدانمت میدانمت

گفتی اگر دانی مرا آیی وبستانی مرا..........................ای هیچگاه ناکجا گو کی ؟کجا؟بستانمت

آواز خاموشی از آن در پرده ی گوشی نهان...........بی منت گوش ودهان در جان جان میخوانمت

منشین خمش ای جان خوش این ساکنی هارا بکش......گرتن به آتش میدهی چون شعله میرقصانمت

ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری..................بر گریه می خندی ومن در گریه میخندانمت

ای زاده ی پندار من پوشیده از دیدار من......................چون کودک ناداشته گهواره میجنبانمت

ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی........همراه من می ایستی همپای خود میرانمت

شعر:هوشنگ ابتهاج

پ.ن:فکر کنم همین روزا وبلاگم وارد ششمین سال به وجود اومدنش میشههورا.البته تاریخ دقیق اولین پستم یادم نیست چون اولین پستامو حذف کردم.فقط این خاطرم مونده که سال ٨٣ بود واحتمالا توی همین ماههابود.اگه اشتباه نکنم اون زمان هنوز بلاگفانبود فقط پرشین بلاگ بود.یه مدتی مطلب گذاشتم بعد فراموشش کردم وقتی دوباره برگشتم اسم وعنوان وبلاگو عوض کردم.نمیدونم شاید خودم اون آدم سال ٨٣نبودم.البته اون موقع من سوم دبیرستان بودم.اون زمانا هنوز اورکات وفیلتر نکرده بودن .هنوزکلوب نبود.وهنوز...حالا خیلی چیزا عوض شده ولی به هرحال زندگی به همین تغییراته که زیباست.اگه غیراز این باشه  میشه سکون .به هرحال حالا هستم وخوشحالم که هستم.نیشخند


 
comment حرف دل شما ()
 
 
دل و دیوار و معبود
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩
 

امام حسن مجتبی (ص)میفرمودند: برای رسیدن به خدا باید پلیدی ها رو از دل بشوییم تا لایق زیارت شویم.

 

آورده اندکه:

شخصی بالای دیواری مانده بود وراه بازگشت نداشت.از زیر دیوار چشمه ای آب زلال در جریان بود.آن شخص تکه های سنگ دیوار رابه سختی جدامیکرد ودر آب می انداخت.عابری از آن قسمت درحال گذر بود. پرسید تو که آن بالا گرفتاری چرا به خودت زحمت میدهی و سنگ در آب میاندازی ؟ای کار چه فایده دارد؟

آن شخص جواب داد برای من که اکنون بسیار تشنه ام شنیدن صدای آب لذت بخش ترین آهنگ دنیاست و فایده کندن سنگ از دیوار این است که بالاخره میدانم این دیوار فرو میریزد ومن به آب میرسم.

شباهتی که در این داستان وسخن کریم اهل بیت بود دیوار بود

دیواری که در دلهای ما بین ما وخدا قرار گرفته حجاب شده .اما این ماه قراره هر روزی که میگذره سنگ های این دیوار کنده بشه قبل از اینکه ملات دیوار اونقدر سفت بشه که دیگه رغبتی برای کندن سنگهای دلمون نباشه

یکی از بارزترین خصوصیات امام حسن بخشندگی بود.....امکان نداره ما چیزی درخواست کنیم وایشون واسطه ی ما وبزرگوارترین کریم نباشن..پس بخوایم که سیاهیای دلمون پاک بشه واین دیوار برداشته بشه همه توی این ماه صدای چشمه رو میشنویم انشالله جزء کسانی باشیم که بعد از این ماه مبارک به چشمه برسیم.

یک قطره از دریای دهمین مراسم هیئت وبلاگی سبو جهت شناخت بیشتر کریم اهل بیت به میانداری آب خرد وروشنی

کمک به مردم سیل زده پاکستان

 


 
comment حرف دل شما ()
 
 
من به آمارزمین مشکوکم
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
 

بسم الله الرحمن الرحیم

من به آمارزمین مشکوکم

پرستوها را مینگرم

به دورازجنجال وهیاهوی دنیای انسان ها

به دورازبحبوحه ی جنگ میان انسان وسنت ومدرنیته

دورازجدال میان زندگی امروزوواقعت فردا

به سوی مقصد

دریک پرواز دسته جمعی

بال میگسترانند

انسان امروزحتی زمانی که دسته جمعی به سوی مقصدمیرود - تنهاست - شایداینقدربین قلبها فاصله افتاده که فکرباهم بودن دلها-نه باهم بودن جسم ها-غریب به نظرمیرسد

خودانسان به فکرتوسعه تکنولو‍‍‍‍ژی افتاد تا وقت وزمان نصیبش گردد.امروز همین زندگی مدرن وقت وزمان را ازماگرفته وانسان راگرفتار ساخته ی دست خویش کرده است.

چه دنیای عجیبی ست که چیزی را که خودمیسازی بلای جان شود ومسبب تمام مشکلات گردد.البته نه وسیله وتکنولوژی بلکه یادنگرفتن فرهنگ استفاده ار آن ویا مثل کودکی سرگرم بازی شدن با آن مسئله ساز شده است.گویی که کاری مهمتر از بازی با بت های ساخته شده ی مدرن وامروزی وجودندارد.خودراپشت همه ی این اسباب بازی هاجاگذاشتیم.خودانسان را وانسان بودن را ارزان فروختیم تا وسیله های بازی مان را فراهم کنیم.

مگرقرار نبود باورود به دنیای مدرن وقت بیشتری برای باهم بودن و به یادهم بودن داشته باشیم؟ پس تنهایی؟چرا؟؟؟؟

چرابایدبه تعداد هرنفر خط موبایل وتلفن باشد ولی آماربی خبری ها وتنهایی ها بیشتر شود؟

چراباید اسایشگاهها پرشوداز مادران وپدران دیروز وخانه هاپر از سگ وگربه وهمسترو...........؟

چراباوجود اتومبیل وهواپیما وقطارو...مسیرها بیشتراز آنچه که هست  طولانی به نظر میرسند؟

با وجود جمعیت میلیاردی کره زمین  امروز تنهایی و افسردگی معظلی جهانی شده است.

نمیدانم این جمعیت میلیاردی جمعیت کاذب است؟یا تنهایی  تنهایی کاذب؟

وپرستوها همچنان با خیالی آسوده دسته جمعی به سوی مقصد میروند وهرگز مسیر راگم نمیکنند.

 

بایزید بسطامی میگوید:

خوش میداشتم اگر خدای تعالی همه ی دنیارا لقمه ای کند ومرادهد تا آن را دردهان سگی نهم تا خلق بدان فریفته نشود....


 
comment حرف دل شما ()
 
 
دردانه ی83م...چگونه دوستت دارم؟
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
 

به توکه می اندیشم چیزی دردرونم به رقص در می آید وبیتاب ومشتاق بر حصار مشت میکوبد

چیست این غوغای درون؟

نمیدانم...نمیدانم ونمی دانم راخوب میدانم.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

«من احب فاطمة ابنتی فهو فی الجنة معی ومن ابغضها فهو فی النار;  هر کس فاطمه علیها السلام دخترم را دوست بدارد، در بهشت با من است، و هر کس با او دشمنی ورزد، در آتش [دوزخ] است .»

 

فاطمه ....مرانگاه کن..........میخواهم ازدوست داشتنت بگویم.

 

عشق ودوست داشتن برترین احساسی ست که بشر با تمام وجود درک کرده است.

ومگر میشود ادعای دوست داشتن کسی راداشته باشیم ولی درعمل خلاف این باشد.

ومگر میشود پیامبر رحمت  را دوست داشت ولی دخترش را نور دودیده اش رادوست نداشت.

ومگرغیر ازاین است که وقتی کسی را با احساس وعقل ومنطق میشناسی ودوستش داری سعی میکنی تمام خوبی های اورا بشناسی وخود را به اوشبیه کنی.

ما ادعای دوست داشتن دختر رسول خاتم را داریم.....فاطمه.....کسی که بشر هنوز اورا درک نکرده.

چقدر خودمان را.....رفتارمان را.........اخلاقمان را........به اوشبیه کرده ایم.اصلن چقدر اورا شناختیم؟

چگونه میگوییم دوستش داریم؟

چگونه پیامبر را شناختیم که دختری را که او تربیت کرد نشناختیم؟قدم در راه فاطمه نگذاشتیم؟وفاطمه همچنان مظلوم مانده است.

وما که هنوز خودش را پیدانکردیم به دنبال قبرش میگردیم.

چگونه دوستش داریم؟

خدایا...بارلها......دوست داشتنی نه از نادانی....دوست داشتنی همراه با بصیرت - معرفت - وشناخت به ماعطا فرما

بانوخدیجه

میلاددخترت زهرای مرضیه مبارک

الهی آمین

دردانه ٨٣م

ازصددردانه به میان داری گیومه

 

 


 
comment حرف دل شما ()
 
 
خونین شهر....سوم خرداد...خرم شهر
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
 

سوم خرداد سلروزآزادسازی خرمشهر مبارک

خرمشهر از هنگام تأسیس(1227 هـ.ق/1812 م) تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی(1357 هـ.ش/1979 م) سه بار تحت اشغال قوای بیگانه درآمد. نخستین بار در سال 1257 هـ.ق(1837 م) در حالیکه قوای محمدشاه هرات را به سبب خودداری حاکم آن از پرداخت مالیات، محاصره کرده بود، علیرضا پاشا(حاکم بغداد) به تحریک انگلیسی‌ها، خرمشهر را اشغال و شرط خروج خود را ترک محاصره هرات اعلام کرد. هرات از محصره خارج شد و بدن ترتیب خرمشهر آزاد گشت.

 حدود 20 سال بعد مجدداً نیروهای ایرانی به هرات لشکرکشی کردند و این بار نیز قوای انگلیسی خود به خرمشهر هجوم آورده و آن را اشغال کرد. این بار آزادی خرمشهر در گرو معاهده پاریس(1857 م) میان انگلیس و ایران بود که با خارج شدن هرات از ایران، حاکمیت بر خرمشهر تثبیت شد.

سومین اشغال در جریان جنگ جهانی دوم صورت گرفت که قوای انگلیس به بهانه حضور کارشناسان آلمانی در ایران، در سوم شهریور 1320 هـ.ش با یورش به خرمشهر آن را اشغال کردند تا علاوه بر حفظ امنیت مواضع خود در منطقه و بخصوص میدآن‌های نفتی ایران و عراق، ارتباط متفقین را از طریق خلیج فارس با جبهه روسیه برقرار کنند. مدتی پس از اتمام جنگ، نیروهای بیگانه خرمشهر را ترک کردند.

 اما آخرین اشغال خرمشهر(1359 هـ.ش) نه به سادگی آغاز و نه به سادگی خاتمه یافت. در این رویاروئی، در مقابل هجوم وحشیانه دشمن سراپا مجهز به انواع سلاح‌های سبک و سنگین، جوانانی با حداقل تجهیزات جنگی به مقابله برخاستند. حماسه این رشید مردان که نه تنها برای حفظ مرز و بوم که برای حفظ صیانت اسلام و انقلاب اسلامی نوپای کشور، به پا خاسته بودند، چنان بود که هرگز مادر دهر در پیشینه این مرز و بوم به چشم ندیده بود. دفاع سرسختانه غیور مردانی که با سلاحی اندک در برابر هجوم زمینی و هوائی انبوهی از لشکریان مجهز به انواع جنگ افزارها و حمایت‌های بی‌دریغ مادی و معنوی کشورهای عربی، اروپائی و آمریکائی پایداری کردند، جزئی از تاریخ نه تنها این کشور که به عنوان برگی درخشان از درس اخلاق و ایثار جهانیان شد.

خرمشهر و ویژگی‌های آن

 در سال 1227 ه.ق(1812 م) حاج یوسف پدر جابر خان(رئیس خاندان کعب) خرمشهر را بصورت قریه کوچکی بنا نهاد که بمرور زمان با توجه رودهای کارون و اروندرود، به بندری معتبر تبدیل شد. فاصله آن تا بصره 24 کیلومتر، تا آبادان 10، اهواز 120 و تا ساحل خلیج فارس 96 کیلومتر است. نژاد مردم خرمشهر آریائی و سامی و مذهب آنان شیعه اثنی عشری است و به دو زبان فارسی و عربی گویش دارند.

در سال 1318 ه.ش، اولین اسکله تجاری بزرگ افتتاح گردید که در جریان جنگ جهانی دوم نیز شش اسکله به آن اضافه شد. در حال حاضر طول اسکله بندر خرمشهر به 1500 متر و تعداد ایستگاه‌های پهلوگیری به 9 اسکله رسیده است. بندر خرمشهر بدلیل موقعیت ممتاز جغرافیائی و ارتباط با دریای آزاد، ثروت عظیمی در خود نهفته دارد که می‌تواند به شدت مورد توجه کشورهای بیگانه و استعمارگر قرارگیرد.

 قبل از جنگ، اساس اقتصاد خرمشهر بر کشاورزی، دامداری، ماهی‌گیری، صنایع دستی و بازرگانی استوار بود. خرما عمده‌ترین محصول کشاورزی و سالیانه بالغ بر 55 هزار تن است که حدود 40% آن جهت صادرات ارسال می‌شود. پس از خرما، ماهی دومین محصول اقتصادی ونیز کالای صاداراتی خرمشهر است. مطابق آمار سال 1365، جمعیت شهرستان خرمشهر بالغ بر 2598 نفر بوده که 1328 نفر مذکر و مابقی مؤنث بوده‌اند.

 

بحران‌های بعد از پیروزی انقلاب تا قبل از آغاز جنگ  

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، دو گرایش عمده مذهبی و قومی در خرمشهر علیه نظام طاغوت فعالیت داشت. گرایش قومی بدلیل اتکای صرف بر انگیزه‌های قومی و تأکید بر عربیت و وابستگی به کشورهای عربی(بخصوص عراق) صرفاً نظاره‌گر مبارزات ضد رژیم بوده و در مقابل آن، جریان مذهبی ـ انقلابی با تأکید بر اسلامیت و نه قومیت، نقش کلیدی و تعیین کننده‌ای در جریان پیروزی انقلاب داشت. پس از سقوط رژیم سلطنتی، گروه‌های مختلف عقب مانده از انقلاب، مخالفان انقلاب و جاسوسان عرب با انگیزه قومیت گرائی، گروهی به نام" گروه خلق عرب" با شاخه‌های مختلف تشکیل دادند که تمام تلاش خود را بر برانگیختن تعصب قومی، گسترش روحیه ناسیونالیسم عربی، جداسازی عرب از غیر عرب و به تدریج مواضع ضد انقلابی علنی‌تر معطوف ساخت. پس از چندی، فعالیت‌" گروه خلق عرب" به اقدامات مسلحانه تبدیل شد و به تدریج گسترش یافت تا آنجاکه به درگیری با جوانان مسلمان و شهادت مردم، انفجار، آتش‌سوزی و حتی اشغال مراکز اداری شهر کشیده شد

آمارها نشان می‌دهد که در نیمه اول سال 1358، 31 شهید، در نیمه دوم 58، 11 شهید و در نیمه اول سال 1359(قبل از آغاز جنگ) 32 شهید حاصل درگیری گروه‌های ضدانقلاب در خرمشهر بود. همچنین آمارها حاکی از آن است که حملات مکرر به دفاتر نمایندگی روزنامه‌های اطلاعات و کیهان، ساختمان کانون فرهنگی نظامی جوانان مسلمان خرمشهر، شهربانی، فرمانداری، ژاندارمری، دادگستری، اداره کل بنادر و کشتیرانی، انفجار بمب در بازار، اماکن اداری و... و نیز درگیری مسلحانه با مأمورین مرزی، ژاندارمری و گمرک توسط اعضای این گروه صورت گرفته بود. هرچند که با به ستوه آمدن مردم مسلمان شهر از اقدامات ایذائی این گروه‌های ضدانقلاب در تاریخ 23/4/1358، با هجومی مردمی به مراکز استقرار" گروه‌ خلق عرب"، عده‌ای از عناصر ضدانقلاب را دستگیر و مابقی را متواری کردند که بدین ترتیب دوران حضور و فعالیت‌های علنی ضدانقلاب وابسته به عراق و سلطنت طلبان در خوزستان پایان یافت. اما اقدامات ایذائی اعضای این گروه که بطور مستقیم از سوی رژیم عراق حمایت می‌شد، ادامه یافت.

* در آستانه جنگ پس از فروپاشی گروهک خلق عرب در خرمشهر، حکومت عراق همچنان به توطئه‌های خود در خوزستان ادامه داد. در ادامه این روند علاوه بر اقداماتی نظیر انفجار و خرابکاری که توسط عمال وابسته ضد انقلاب انجام می‌شد، تحرکات مرزی عراق از قبیل احداث استحکامات، شناسائی، نقل و انتقلال و تجمع نیرو، حرکات ایذائی آزمایشی و تخریبی و... به تدریج افزایش می‌یافت. این تحرکات و تجاوزات زمینی و هوائی و فعالیت‌های مهندسی ارتش عراق از اول شهریور 1359 شدت گرفت و در تاریخ 26/6/1359، صدام حسین در نطقی در مجلس این کشور اعلام کرد که قراداد 1975 الجزایر ملغی است و تمام حقوق تصرف شده، باید بطور کامل به حاکمیت عراق اعاده شود. پس از این نطق، حملات و تجاوزات عراق در مرزها شدت بیشتری گرفت که منجر به شهادت، مجروحیت و اسارت 58 نفر از ساکنان خرمشهر گردید. این آغازی بر هشت سال دفاع مقدس بود.

* آغاز جنگ عصر روز 31 شهریورماه 1359 نیروهای عراق با تمامی‌توان خود از مرزهای خود با ایران گذر کرده و آغاز جنگ را اعلام کردند. خرمشهر زیر بارانی از آتش سنگین ارتش عراق قرارگرفت. برنامه اصلی صدام یورش غافلگیرانه و اشغال خوزستان در سه روز بود. اما این ارتش کاملاً مسلح در برنامه‌های خود اشتباه کرده بود. بر خلاف تصور سران نظامی عراق و گزارش جاسوسان بیشمار عراقی، نیروهای مردمی با توانی نظامی اندک دفاع جانآن‌های از خود نشان دادند. خرمشهر به تدریج شکل نظامی به خود می‌گرفت تا آماده یک مقاومت حماسی و سرنوشت‌ساز گردد. سه روز اول جنگ و عدم آمادگی سران نظامی کشور، منجر به شهادت، جراحات و تخریب بسیاری گردید. برخی از شهروندان آماده ترک شهر و برخی به مقاومت دلیرانه مشغول شدند. بطوریکه علیرغم حمله برق‌آسای دشمن، تا شش روز نیز جنگ با مقاومت مردمی غیور با تجهیزاتی بسیار کم و ناقص، ادامه یافت تاآنجاکه صدام حسین پیشنهاد آتش‌بس و مصالحه داد. اما رهبر کبیر انقلاب با بینش الهی خود در این خصوص فرمودند که"... ما با او مصالحه نداریم، تکلیف ما این است که از اسلام حفاظت کنیم... کشته شویم تکلیف را عمل کرده‌ایم، بکشیم هم تکلیف را عمل کرده‌ایم..."

آزاد سازی خرمشهر

 " فتح خرمشهر فتح خاک نیست، فتح ارزشهای اسلامی است. خرمشهر شهر لاله‌های خونین است. خرمشهر را خدا آزاد کرد."(از بیانات رهبر کبیر انقلاب اسلامی, امام خمینی«قدس سره») مدتی پس از اشغال خرمشهر، عملیات متعدد در جهت آزاد سازی خرمشهر، شکست حصر آبادان، آزاد سازی بستان و منطقه غرب شوش و دزفول صورت گرفت که می‌توان به عملیات" نصر"،" توکل"،" ثامن الائمه"،" طریق القدس" و" فتح المبین" اشاره کرد که علیرغم دستاوردهای مهم، همچنان خرمشهر در اسارت بود. در نهایت عملیات بیت المقدس با قرائت رمز مبارک" یا علی بن ابیطالب(ع)" در ساعات اولیه بامداد 10 اردیبهشت ماه61 با هدف آزاد سازی خرمشهر آغاز شد. این عملیات در چهار مرحله انجام پذیرفت. در مرحله اول این عملیات، منطقه" سر پل" به مساحت 800 کیلومتر تصرف شد. در مرحله دوم که در 16 اردیبهشت 61 صورت گرفت، نیروهای ایرانی در شمال خرمشهر مستقر شده، جاده اهواز ـ خرمشهر و نیز مناطق دیگری را آزاد کردند. مرحله سوم عملیات در 19 اردیبهشت 61 آغاز و تلفات و خسارات سنگینی به دشمن وارد ساخت و نیروهای خودی در دروازه‌های شهر مستقر شدند. در نهایت مرحله چهارم عملیات در اول خردادماه 61 آغاز و پس از درگیری شدید و محاصره بی امان دشمن، روز سوم خرداد ماه 61 انبوه نیروهای دشمن از مقاومت دست برداشته و با شعارهای" الموت لصدام" و" دخیل الخمینی" تسلیم نیروهای ایرانی شدند. بدین ترتیب خرمشهر پس از 34 روز مقاومت در برابر دشمن که در تاریخ 4/8/59 اشغال شده بود، پس از 575 روز و طی 25 روز عملیات در ساعت 11 صبح روز سوم خرداد 61 آزاد شد

 

آمارها نشان می‌دهد که تعداد کل شهدای عملیات بیت المقدس(25 روز عملیات طی چهار مرحله) به 5553 بالغ می‌شود که از این میان 1086 نفر نیروی ارتش و مابقی از نیروهای سپاه پاسداران و بسیجیان بودند. گفتنی است که تعداد مجروحین این عملیات به بیش از هفده هزار نفر بالغ می‌شود. همچنین مطابق آمار تعداد تلفات دشمن بصورت کشته و زخمی 16 هزار و و اسیر 19 هزار نفر بوده

منبع:سایت شهدا


 
comment حرف دل شما ()
 
 
خدایا....خدایا......
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

خدایا مراببخش

اگر ماهی قلبم بر خلاف جریان رودتوست

خدایا مراببخش

اگرمترسک باغچه ی قلبم ایمانم راپرواز داده است

ومن تورا در میان خوشه های قلبم پنهان کرده ام

خدایا مراببخش

اگر اینگونه ام..................

------------------------------------------------------------------------------

 

خدایا

خدایا

توباآن بزرگی

درآن اسمانها

چنین آرزویی

بدین کوچکی را

توانی برآورد

آیا؟

ایا دوباره من رامییبخشی؟

انسانیت رادرقلبم جاری مینمایی؟

پس منتظرت میمانم....منتظرم باش

----------------------------------------------

پژواک

به پایان رسیدیم اما

نکردیم آغاز       فروریخت پرها         نکردیم پرواز

ببخشای

ای روشن عشق برما         ببخشای

ببخشای اگرصبح را     مابه مهمانی کوچه     

دعوت نکردیم

ببخشای

اگرروی پیرهن ما

نشان عبورسحرنیست

ببخشای مارا       اگرازحضورفلق

روی فرق صنوبر    خبر نیست

نسیمی گیاه سحررا      درکمندی فکندست و

تادشت بیداری اش میکشاند

وماکمتراز آن نسیمیم

درآن سوی دیوار بیمیم

ببخشای ای روشن عشق

برماببخشای

به پایان رسیدیم اما

نکردیم آغاز     فروریخت پرها      نکردیم پرواز.

شفیعی کدکنی

 


 
comment حرف دل شما ()
 
 
خداشناسی ازدیدگاه ملاصدرا
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

ای برادرخداوندبینهایت است ولامکان وبی زمان-اما به قدرفهم توکوچک میشودوبه قدرنیازتوفرودمی ایدوبه قدرآرزوی توگسترده میشود.وبه قدرایمان توکارگشا میشود.وبه قدرنخ پیرزنان دوزنده باریک میشود.وبه قدردل امیدواران گرم میشود.یتیمان راپدرمیشودومادر.بی برادران رابرادرمیشود.بی همسرماندگان راهمسرمیشود.عقیمان رافرزند میشود.ناامیدان راامیدمیشود.گم گشتگان راراه میشود.درتاریکی ماندگان را نور میشود.رزمندگان راشمشیرمیشود.پیران راعصامیشود.ومحتاجان به عشق راعشق میشود.خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز ازمعامله باابلیس.

بشویید قلبهایتان را ازهراحساس نارواومغزهایتان راازهراندیشه خلاف.وزبانهایتان راازهرگفتارناپاک ودستهایتان راازهرآلودگی وبپرهیزید ازناجوانمدی ها ناراستی ها.نامردمی ها.چنین کنیدتاببینید که خداوندچگونه سرسفره شما باکاسه ای خوراک وتکه نانی مینشیند.وبه بندتاب با کودکانتان تاب می خورد ودردکان شما کفه ترازویتان رامیزان میکند ودرکوچه های خلوت شب با شما آوازمیخواند.مگر اززندگی چه میخواهید ؟که درخدایی خدا یافت نمیشود.که به شیطان پناه میبرید.

که درعشق یافت نمیشود که به نفرت پناه میبرید؟

که درسلامت یافت نمیشودکه به خلاف پناه میبرید؟

ومگرحکمت زیستن راازیادبرده اید که انسانیت راپاس نمیدارید؟

(حکیم ملا صدرای شیرازی)

 

شهرآسمانی به روز شداگه فرصت کردیدحتما سربزنید.


 
comment حرف دل شما ()
 
 
مترسک
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
 

سنگین است چراکه بر نبودنم دلالت می کند بودنش.روی دست راستم نشسته اماحضورتاریکش روی تمام اندیشه هایم سایه افکنده.سنگین به سنگینی تمام باورهای محال وتلخ همچون باورنبودن.کلاغ سیاهی ست که گویی قصد رفتن ندارد.پنجه هایش رادر آستین تنها لباس کهنه ام فرو کرده ومراتوان تقلا نیست.تمام تلاش بی سرانجام من تلاش هزاران باره ای که تجربه ای ست بانتیجه مشخص سعی برحرکت, کوچکترین حرکتی تا من رادوباره من کند اما بازهم بی فایده است.دوباره کلمه آشنای غریب! مترسک وحرکت ! چگونه ممکن است واما اگرنیست پس این اشتیاق عجیب ویاکلمه دوباره غریب ازکجا می آیند؟نمیدانم نمیدانم ونمیدانم راخوب میدانم....

چرا که همیشه آخرش به همین نمیدانم میرسم.گرمای خورشید وظهروسایه های کوتاه.کلاغی که چرت میزند وقصدرفتن ندارد.اونیزراز بی تحرکی ام رامیداند.ظهرداغ ونگاه معصوم گندمزاردرانعکاس چشمان سیاه کلاغ,صدای ناگهان اوسکوت خواب الود مزرعه را برهم میزند.

اینجایم,به نامی که نام خاص نیست,متعلق به تمام کاه های لباس پوش است,مترسک وبه هیبتی که پرازهیچ است امافریبنده.اما اگرهمه هیچ است آنکه غوغامیکندبیگاه ومینالد گهگاه,تکاپو میکند شدن راومیجوید بودن راکدام غریبه است در من؟!نمیدانم نمیدانم ونمیدانم راخوب میدانم!

امروزهم گذشت.سایه بلندترشد...صدای جیرجیرک ها....شب,آرام پرازهیچ من....

کاش میشدکاری کرد!کاش میشدسکوت بلندی را که به تقدیرمن گره خورده است پاره پاره کردیاچون موش ذره ذره جوید,اندک اندک خورد!کاش میشدازمن ذره ای آن سوتررفت وخاک آن طرف را,آری کمی آن طرفترراتجربه کرد,کاش.....صدا...صدای جیرجیرک است واین شب هم گذشت.

بازهم صدا,صدایی که موسیقی غریب بیکران است درآوایی بین صدای یک سازبادی ویک پرنده کوچک که سپیده دم رامی نوازدآرام آرام.صدای پرنده های رنگارنگ کوچک به کوچکی رویاهای خوشبختی یک مترسک,که باصدای زیرخویش بی انکه باهم هماهنگ شوندگویی باهم هم اهنگند.مهررامیخواننددرنهایت زیبایی.هنوزخورشدنیامده اماجای نگاهش درآسمان میدرخشد.به خورشید که می اندیشم چیزی دردرونم به رقص درمی آیدوبیتاب ومشتاق برحصارمشت میکوبد!چیست این غوغای درون؟نمیدانم نمیدانم ونمیدانم راخوب میدانم.

امروزهم تلاش خواهم کرد,امروز از همیشه بهترم.صبح زیبایی را میگذرانم ومیخواهم باتمام وجودحرکت کنم تاخستگی یکنواخت دستانم,تنم,سرم که زیرکلاه گویی پوسیده وپاهایم که انگارسالهاست درخاک مرده,همگی یکجاازمن به دررود.

امروزحرکت میکنم حتی اگرشده ذره ای!به همان هم,البته برای شروع قانعم.ازپاهایم که دردل زمین است شروع میکنم.چوب هاراحس می کنم وکاه هارا.دانه دانهءذره به ذره.انگارتمام ذرات بودنم را میبینم وخاک وزمین گویی ازاعماق مراجان وتوان میدهند.سعی میکنم با تمام وجودامابازهم بی فایده است....نتیجه همان سکون وایستایی یکنواخت ومرگباری است که مرابه قهقرای خودمیکشاند.امروزهم روز من نبود!شایدفردابهترازامروزباشد,شایدهم نه!نمیدانم...

نمیدانم ونمیدانم راخوب میدانم....

تمام اندیشه هاوتلاش هاوامیدفرداهابرای حرکت است تاتجربه بودن وزیستن بدون سکون وزوال لحظه.امااین حرکت کوچک یابزرگ چه چیزرااثبات میکند؟تومترسکی باتعاریف وهویت خاص ومزرعه رانگهبانی تامزرعه ثمردهدوانسان زندگی کند.اماانسان چیست؟چه میکندجزدست به دست کردن جام زندگی.جامی که گاه بلورین است ودرخشنده وگاه مسین ورنگ پریده.فضای زندگی همچنان گیج وملال آوراست.انسان هم با ان همه حرکت می رودودردل خاک میپوسد.میخواهی حرکت کنی ؟حتی اگربه آرزوی دورومحال خویش برسی خواهی دیدکه سرابی بیش نبوده....

شیطان بودمیدانم.اماهمین شیطان دردرون پرازکاه من گویی شعله ای زدوآرزوی هرروز مراسوزاندومن درمیان دودخاکسترامیدها وخیال هایم گم شدم.اماامروزهم حتی در میان غلظت این دودتلخ تلاش میکنم.کدام حقیقت است؟عشق بودن یاباورپوچی ونبودن؟

نمیدانم نمیدانم ونمیدانم راخوب میدانم.

صداوبازهم صداهای آرام وزیبایی که امروزرا میخوانندوسپیده راوبازرقص نورکه چشم های همیشه بازم رامینوازدومراازقعرتاریکی بیرون میکشد.تلاش تازه امروزومن که به امیدهمین تلاش شبها رامیشمارم.شب هاراتاآخرین شب سکون راوداع گویم.بعدازاین اتفاق اماچه خواهدشد؟نمیدانم نمیدانم ونمیدانم راخوب میدانم.

فصل تازه راباتمام ترانه هایش,عطرها وترنم هایش دوست میدارم.رنگ های تازه وگرم درکنارهوایی که میروداندک اندک به سوی خنکی.چه شکوهی وچه عظمتی.امامن هنوزساکنم وثابت وهرگزگویی ذره ای ازحیات این طبیعت درمن جریان نداشته.شایدهم داشته ومن به یادنمی آورم.

کلاغ هارامیشنوم.بیشترازهمیشه پررنک ترازسیاهی!چه معصومیتی درصدای تلخشان طنین افکنده.گوییی آن پرندگان پرهیاهوی سیاه غمشان رادرنوایی گنگ وغریب مینوازند.

این آوای تلخ مرا به درون خود میبرد.دربیهودگی ممتدخویش به زوال خاکستری پوچی رسیده ام که گویی صدای بی صدای مرگ رازمزمه میکند.

فصل!کجای اتفاق های بی تامل این فصل جادارم؟چیزی دردلم فروریخت وآشوب دوباره اش راازسرگرفت.میترسم ازحسی که درمن قدرت میگیردوالتهاب واضطراب مرا لحظه به لحظه بیشتر میکند.ریشه میدواندومیگستردخویش را....درختی که کمی دورتر از من ایستاده بالباسی از برگهای زردونارنجی خودنمایی میکندوشاخه هاوبرگهایش عشق رانجوا میکنندآرام آرام.درخت پادرخاک چون من ایستاده اما فصلها رامیفهمدوتحول زمان رازندگی میکند.کاش درخت بودم.کاش پرنده بودم یاقاصدک....

امروزهم باتلاشی بیهوده ورق خورد ورفت.روزهاکم کم کوتاه میشوند وشبها که درشمارشان گیج شده ام بلند وبلدتر.دردرونم جدالی هست بین آن حس غریب مبهم که مراازدرون میشکافدوهویت مترسک که نگاهم میدارددرزوال  تدریجی اندیشه ها و

باتازیانه هایش مرابه قبول تقدیرخویش وامیدارد

شب های بلندوصدای بادصدای بادوحس باران.باران وتحول ساقه ها وخاک وتحمل من.تحمل دردناک شبها.

این غریبه قرین کیست که درمن زندگی میکندآواسرمیدهدوآوار میسازد؟این غریبه عاصی رادمی دوست میدارم ودمی میرانم.که دمی مرایارای همپایی او هست ودمی یاس زرد پاییزمغلوبم میکند.میترسم ازاینکه اوایش اواری سازدومتلاشی ام کند.گیج ومبهوتم ازاین جدال.نگرانم ازاینکه میان ناتمامی تمام ارزوهای کوچک وبزرگ این غریبه هم ناتمام در غربت خویش زنده به گورشود.اعتراف میکنم دوستش دارم باتمام دیوانگی هایش.

شیطان راچندروزی ست نمیبینم.هرچه حس غریب درونم پررنگ تر میشودمیهمان ناخوانده یاس دورتر میشود.روزهای بی شیطان رادوست تر میدارم.شاید بادبایک یورش مهیب شیطان را باخودازمزرعه برده ودرسرزمینی دور که نمیدانم کجاست گم کرده.واکنون باصدای خودبه هیبت فروریخته اش میخندد.شایدهم کاربادنبوده وشیطان همین گوشه کنارکمین کرده تالحظه ای که رها کرده ام خودرامرادربرگیرد.خردکنداندیشه هاوآرزوهایم را.نمیدانم نمیدانم ونمیدانم راخوب میدانم.

ازخیال میگریزم.میخواهم همچون غایتی که مرا شکل داده اندبه آن سرم رابالا نگه دارم ونلرزم ازتنه باد.هرچندلرزیدن خودحرکت است اماازنوع حقیر آن .وحقارت رابه هیچ قیمتی برنمیگزینم که ثابت ماندن باشکوه بهترازحرکت ضعف باراست.

تلاش میکنم تا ازلحظه گام فراتر نهم و وتقدیر ثابت ماندن را که باتمام حیات اطراف دست در دست دارد ازهم بپاشم .برخلاف سرشت یک مترسک بودن را تجربه کنم ورفتن را.ازخودنیز دلگیرنیستم چرا که تمام سعی ام راهرروز وهرروزتکرارکرده ام.ازسرنوشت هم گلایه ای نیست  که جزوظیفه هیچ چیزازاوسرنمیزند.مقصرکیست؟نمیدانم نمیدانم ونمیدانم را خوب میدانم.

باران به شدت خودمی افزایدوبادصدای هولناک خودرابه رخ طبیعت میکشد.نمی هراسم اززوزه باد.ازهجوم باران وابرهای سیاه تودرتو دلگیر نمیشوم.شب را انگار پایانی نیست .طولانی وتاریک.شب سردوسنگینی است.چیزی ناگهان دردلم فروریخت.سست شدم!طبیعت گویی خشم پنهان خودراآشکارکرده است.بادطوفان شده سهمگین وخشمگین میپیچدورعدبی امان میغرد.چه برسرمزرعه می آید؟زمین نرم ونرمتر میشود.گل شل وشل تر.....

چه میبینم؟پاهایم اندک اندک رها میشوند!تمام انتظارروزها وشب های طولانی درلحظه ای باشکوه به حرکت این تن خسته می انجامد.حرکت میکنم این منم اینک در آستانه اتصال بازندگی.پاییزدرمزرعه انگارمصادف شده باآغاززندگی من.من حرکت میکنم.دیگرازخاک خشک وسفت که پاهایم را سخت نگه میداشت جیزی جزگل نرم ومهربان نمانده.گاه ضعف مهربانی می آورد.دیگرنه صدای رعدرامیشنوم ونه یورش طوفان رامیبینم.امیدم هرگزواهی نبوده وآن همه تلاش اینک به مهربانی خاک حرکت شده.من هستم هستم ....وتاآزادی چیزی نمانده.

میدانم خوشبخت ترین مترسک دنیا اینک منم ...وتا آزادی چیزی نمانده!

صحنه های اطراف را نه چون تشویش مخوف طبیعت که چون تصاویری متصل وچرخان میبینم که به صدای خنده مستانه ای میمانند.

من قلمروخشک مترسک را که به قانون ازلی خویش محکوم به ایستایی است بادست بی مهارطبیعت ومیل بی نهایت خویش خردکردم.من ازهیچ گریخته ام وازابتذال رکودرهایم.من دیگرمترسک نیستم.نمیدانم نمیدانم چیستم اما مترسک نیستم.که مترسک تهی است وبا تعریف ثبات یکی.این کیست؟نمیدانم نمیدانم ونمیدانم راخوب میدانم............

ازکتاب مترسک نوشته ساراکریمی


 
comment حرف دل شما ()
 
 
قایق چوبی
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
 

من امشب باتمام نورهای دوریانزدیک
باهردانه شبنم
وباهرقطره باران ازاحساس غریب خویش خواهم گفت
منم این من
که من را گم شدم یک شب ودیگرگونه انسانی
درونم زاده شد ناگه
منم این آهنین پیکر
که بامن نیست هم آوا
غریبم باخودم ای وای
درین آشوب بی پروا
منم
ازجنس طوفانم
ولی قلبم پرازخورشید
پرازافسانه ناهید
واین طوفان واین خورشید
درونم راچو یک آوارآشفته مرادرخویش افسرده
نمیدانم پرازشعرم
ویاآماده پیکار
پرازاحساس پاییزم ویایک سایه ازدیوار
نمیدانم بخوانم یامترسک باشم اهسته
دمی اینسان دمی انسان
شدم ازخویشتن خسته
سکوتم رادرآمیزم
وغرق بی کلامی ها
ویافریاد یک مجنون بی پروا
چه بایدبود وباید زیست در این آشفته دنیا؟
به دانه دانه تسبیح خواهم برد هرروزم
به فرداهای گم درگم
به رویاهای دیروزم
نمیدانم رهاگردم به دست سرنوشت خویش بی اندوه
وچون یک قایق چوبی
بدون غم بدون روح
ویابرخیزم وچون هیبت یک کوه
باصد دشنه ودشنام این دنیا
درآمیزم به یمن قامت آن کوه
خدایا
مهربانا
پاره شد تصیح ذهن ومهره های دل درافتادنددردامان آرامت
رها گشتم به درگاهت
مرادریاب
گم کن اینک
دراوج ناب والایت


 
comment حرف دل شما ()
 
 
 
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

"HAVE I TOLD YOU?"

Have I told you
That every time I see
a cloud in the sky
It's not just a cloud
floating by
It's a beautiful mountain
in the distance
With a golden brick road
winding along the way
And the sun is shining
on that mountain everyday


Have I told you
As I stand and look
across the ocean
Splashing ashore
each wave in motion
I see loving arms
tenderly reaching out
to the sand
To give a gentle embrace
around the land

Have I told you
At night
when I see the stars
Thousands and thousands
there are
In all their brilliance
just glowing
Its like a jewel box
Filled to the top
overflowing


Have I told you
Even when the sky
is gray
Thunder and lighting
bring a rainy day
I still see the rainbow
just around the bend
Coming to chase the gray away
like an old friend

All of this
is because of you
These are the things you do
There is more passion
in everything I see
More depth and color
You opened
my heart and mind to be free


Have I told you
I see so much more
than you standing there
You reached out your hand
with loving care
Your heart touched mine
I see deep into your soul
Two kindred spirits entwine

Have I told you
How much I love you


 
comment حرف دل شما ()
 
 
 
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳۸٤
 
نیمه شب بود و تو در خاطر من چون هرشب
             ره خواب بر چشم ترم می بستی
                               در خیال من و اندیشه من بودی تو
                                                 نه همین شب همه شبها هستی
خاطرت آرام به اندیشه من می آید
همره خاطر تو بغض و غرن می آید
همه شب حال من این است
                                    نه این شب تنها
همه بی تابی و شب بیداری
                                    گونه   تر  کردنها
تو کدامین شب از این حال دلم با خبری ؟
                                   تو چه دانی که چه سان میگذرد ؟
                                             لحظه ها ، ثانیه ها ، بی تو سرکردن ها
کاش میدانستی .....
       کاش میدانستی شوق دیدار تو در سر دارم
کاش میدانستم .....
        کاش میدانستم که اگر باز بگویم با تو
                                                 از تو چه پاسخ دارم
کاش میدانستی ....
        کاش میدانستی که به اندازه این فاصله ها
                                              من از این فاصله ها بیزارم
کاش میدانستم ....
       کاش میدانستم که چه در سر داری
                            چیست برهان دمی لطف و دمی آزارم
کاش میدانستی        کاش میدانستم
چه بگویم با تو ؟
چه بگویم از تو ؟
به که گویم جز تو ؟
                    چه بگویم با تو ؟
                                        تو که هر قصه من میدانی
                    چه بگویم با تو ؟
                                        تو که احوال پریشان مرا میدانی
                    چه بگویم از تو ؟
                                        نشود گفت همه جور تو در یک دفتر
                     چه بگویم از تو ؟
                                        که چه کرد شمع به پروانه ؟!!
                                                   نه ....... از آن هم بدتر
  به که گویم جز تو ؟
                        همه لب تر کرده ز پیمانه شب
                                                         مست خوابند همه
                                                    این همه مست کجا هوش شنیدن دارد
  به که گویم جز تو ؟
                      من در این خلوت تاریک در این بند اطاق
                                                  این همه دیوار کجا گوش شنیدن دارد
 
نشد این تا ز سر لطف شبی
                             سوی من آیی و
                                           بر من نظر تازه کنی
نشد آن تا ز سر بخت شبی
                             همچو گم کرده رهی
                                               از سر کویم گذری
چو نه ای لطف تو داری ، نه من آن اقبال
شوق دیدار تو را ............
چه امید عبثی ، آرزوئی چه محال

*****************************************************

*******************************************************************

همه می پندارند

شب سیاه است و تو می پنداری

                                       که مرا وسعت نوریست اندازه مهر

و چه پندار غریبیست اینک

من که در کنج قفس در پی نوری هستم

میروم در پس اندوهی ژرف

شب ظلمانی من کی سحر در پی خود می آرد

تا برایت گل زیبایم هدیه کنم؟

من چنان با شب خود مانوسم

که زخاطر روشنی را بردم

من که از بودنش آنقدر پریشان بودم

                                   که مبادا اسیرش گردم

بی خبر از همه جا

               روزی آمد

                            به او دست محبت دادم

جلوه ای در رخ ظلمانی او پیدا بود

بویی از ماندن یلدایی بود

                    قفسش زیبا بود         مهر بود      عشق بود

خبرم کرد شبم

که دگر خواهد رفت

وای اگر میدانست

که برایش گل دریائی من طوفان است

در غروب چشمم غوغائیست

و دلم با ذل او همخوان است

عشق پاکش در دلم جاوید است

چمدان پر یاقوتش را

برنمیداشت که باید بروم .....

گفتم ای شب :

تو مهمانم باش

منتظر بود سحر برود شب نورانی من

و خودش برگردد

قاصدک آنجا بود من به او گفتم :

سحرم را به تو دلواپسی ام در شبها هدیه کند

شب من ماند و دلم همه می پندارند

که مرا نوریست اندازه مهر

********************

******************************************

نگار

شاعر:؟؟؟؟؟؟؟


 
comment حرف دل شما ()
 
 
 
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۳
 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته

بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من

باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم

گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .

 اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم

. ******************************************************************

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من

خواست   که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه

نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش

متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که

بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .

 اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم

********************************************************************

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون

برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با

هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم

 ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم

که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به

من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .

اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم

*****************************************************************

*یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ

التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته

بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی

نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون

 لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت

 و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .

اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم

. ****************************************************************

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ،

من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم

 که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل

 از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم .

اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 ******************************************************************

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش

میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره

دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که

اون نوشته بود :

 

" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این

موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی

 خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ...

نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. 

 

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !

 

****اگه همدیگرو دوست دارید ،

به هم بگید ، خجالت نکشید ،

عشق رو از هم دریغ نکنید ،

خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ،

منتظر طرف مقابل نباشید،

شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.****

منبع:اینترنت


 
comment حرف دل شما ()
 
 
 
نویسنده : نگار بارانی - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۳
 
گاه می انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کسی خواهد گفت
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی ميشنوی
روی تو را کاشکی ميديدم
شانه بالا زدنت را بی قيد
وتکان دادن دستت که مهم نيست زياد
وتکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد
افسوس!کاشکی ميديدم!
من به خود ميگويم چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد؟
*************************************
گل به گل سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تواند
رفته ای اينک و هر سبزه وسنگ
در تمام درودشت
سوگواران تواند
در دلم ارزوی امدنت ميميرد
رفته ای اينک اما ايا
باز ميگردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام ميگيرد!

 
comment حرف دل شما ()